تعویض‌ روغنی اکبر آقا و درس های از مشتری مداری به زبان ساده

 

تعویض‌ روغنی اکبر آقا و درس های از مشتری مداری به زبان ساده، چند سالی است که برای تعویض روغن ماشین پیش اکبر آقا می‌روم، تقریباً 42 سال سن دارد، لباس فرم مرتب و دستمال تمیزی که همیشه تو جیبش است، در اکثر مواقع سرش شلوغ است ولی خیلی سریع مشتریانش رو راه مینداره.

 

وقتی‌که مراجعه می‌کنی، سریع دفترچه رو ازت میگیره و قبل از اینکه بخواهی حرفی بزنی سریع کیلومتر رو چک میکنه، و طبق نسخه قبلی روغن‌موتور رو برای تعویض آماده می کنه، معمولاً در هر بار که روغن رو عوض میکنه، از مزایایی این روغن برای ماشین حرف میزنه .

 

اطلاعات خوبی هم دارد، از طرفی هم‌زمان با تعویض روغن، آب‌باطری، سطح روغن ترمز، فیلتر هوا، باد گرفتن جای فیلتر هوا، تعویض فیلتر روغن، اودکلن زدن به فیلتر هوا و تنظیم باد چرخ‌ها رو اتوماتیک انجام میده.

 

همه این کارها رو با یک نظم و ترتیب خاصی انجام میده، انگار که یک اسب رو قشو کنه.

 

همیشه مغازه‌اش برق میزنه و به چیدمان وسایلش خیلی اهمیت میده، در تابستان و زمستان احساس راحتی داری در مغازه‌اش، حتی باوجودی که مساحتش کم است.

 

اکبر آقا غیر از کار تعویض‌روغنی وسایل جنبی مثل لاستیک خارجی و لوازم لوکس اتومبیل هم داره، البته تا الآن من ندیدم تبلیغ و یا اشاره مستقیمی به خرید از مغازه‌اش بکند.

 

در انتها هم آب‌شیشه شور رو پرمی کنه و اگر ماشین سرد باشه، آب رادیاتور هم چک می کنه، در ضمن از نظر قیمت هم کاملاً منصفانه میگیره.

 

معمولاً در هر باریک چیزی به‌عنوان اشانتیون و هدیه به همون میده ، از خودکار تا دستمال‌کاغذی، دفترچه یادداشت و غیره..

 

در اکثر مواقع تبلیغ خودش روی وسایل تبلیغات است، ظاهرا  خودش با هزینه شخصی این‌ها رو تهیه میکنه.

 

یک روز اش پرسیدم اکبر آقا چرا هر سری که پیش شما می یایم، به ما هدیه می‌دهی، در جای دیگر معمولاً عرف نیست، اکبر آقا جواب داد، همین‌که وقت می‌گذارید و پیش من میاد، باید من از شما تشکر کنم و این هدایا را به‌رسم دوستی تقدیم می‌کنم.

 

اگرچه قابل شما رو نداره…

 

در ضمن بعد از اتمام کارهاش تو دفترچه کیلومتر بعدی رو برای تعویض یادداشت میکنه، به نوع یادآوری برای دفعه بعد.

 

به نظرم که این‌یک تعویض‌روغنی حرفه‌ای در کار خودش است و بدون اینکه بازاریابی و مشتری مداری رو خوانده باشه، تمام تکنیک‌های مشتری نوازی رو انجام میده.

 

از تمیزی بودن و مرتب بودن محلش، که معمولاً برای اکثر افراد محل تعویض روغن مهم است، چون احساس خوبی از این کاردارند.

مشتری یک نوع احساس دین به ماشین خودشان داره، که یک محل خوب اون رو آورده(پدیده هم ذات پنداری).

 

در هنگام کار خیلی دقت می کنه، که کارش رو تمیز انجام بده و حتی قطره‌ای روغن توی سطح موتور نریزه و قبلش دستمال خشکی رو زیر ظرف قیفی پهن میکنه که بعد بتونه قطره رو پاک کنه.

 

در کنترل جاهای حساس ماشین به‌صورت اتوماتیک وار این کار و انجام میده و هی مشتری نگران نیست که جای رو یادش بره.

 

در حین تعویض روغن سعی می کنه ارتباط کلامی با مشتری بگیره و به ذکر خاطره خوبی که براش رخ‌داده به پردازه، نقش زباله‌دان مسائل جامعه رو بازی نمی کنه.

 

همیشه لبخند میزنه.

 

توی حساب‌کتاب معمولاً می‌گذارد که مشتری خودش کارت بکشه، چون وقتی خودت کارت می‌کشی با رغبت بهتری این کار رو میکنی تا اینکه کارت رو ازت بگیرن و رمز رو مجبور بشی چند دفعه تکرار کنی، و هی نگران باشی که مبلغ رو اشتباه نزنه.

 

دادن اشانتیون که یک‌جورهای وابستگی ذهنی میاره، یعنی همون استفاده از نقطه‌ضعف آدم‌ها که معمولاً دوست دارن دیده بشن و محبت بهشون بشه.

 

نقش یک والد دوست‌داشتنی رو بازی میکنه.

 

یادآوری محترمانه، برای زمان تعویض نمودن بعدی ماشین، با نوشتن کیلومتر بعدی(یه نوع میثاق پنهان برای ادامه همکاری).

 

خوب به نظر تون این اکبر آقای ماچی از شرکت‌های عرض و طویل با هزارتا کارمند داره، که نقش واحد مشتری مداری شون رو تلفن گویا بازی میکنه.

 

این همون آدم موفقی در جامعه ما است، که نظیر او کم نیست ولی بیکاری هم جز آمار بالایی از کشور ما رو به خودش اختصاص میده.

 

ایراد کار همون یاد نگرفتن درس مشتری مداری است، که خیلی از ما هنوز تو همین ادبیات گیر هستیم.

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/onNXWM

پیر عاشق

 

بی پیرایه و ساده می گوید.

 

همیشه گفتم و می گویم، فروشنده باید عاشق باشد، تا بتواند،کارستان کند.

 

فروشنده های پفکی، که با یک تف سردیشان می شود و با یک سِنجد، گرمیشان به درد فروشندگی نمی خورند.

 

 

  زمزمه می کرد.

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست، راه نجات

بخواست جام می و گفت، عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ توگل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/jc7V2x

 

 

 

واژه‌ای به نام سمینار

واژه‌ای به نام سمینار

این روزها که تب انواع سمینارها دوباره اوج گرفته، با ارسال پیامک، ایمیل، زنگ و هزار کوفت و زهرمار سعی در ثبت‌نام دریکی از این سمینارها را دارند.

دست‌آخر که، از دست همه این‌ها فرار کردی، یک نامه روی کارتابلت چشمک می زند، که فلان روز جهت شرکت در فلان سمینار با حضور اساتید فن وبیان و دانش شرکت نماید.

  نتیجه این سمینار را در خلاصه مأموریت گزارش نماید.

 

در طی چند سال شرکت در انواع سمینارها چیز دستگیرم نشد، به‌جز قسمت خوراکی آب‌میوه و کیک بسته‌بندی‌شده آن‌،که اخیراً هم، به‌جای آبمیوه از نوشیدنی استفاده می‌کنند، که هزینه‌اش پایین بیاید.

 

اما واژه سمینار به چه معنا است؟

 

سمینار واژه‌ای لاتین به معنای قلمستان یا ِکشتگاه، جایی که گیاهان رشدشان را از آن آغاز می‌کنند و سپس درجایی دیگر کاشته می‌شوند، با این امید که ریشه بدوانند و شکوفا شوند، در دانشگاه ای قرن نوزدهم آلمان، این نام برای گروه‌های منتخب از دانشجویان ساعی اختصاص یافت، که به راهنمایی یک استاد، به مطالعه و پژوهش در مورد موضوعی خاص دست می‌زدند.(برگرفته از کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه)

چقدر این واژه امروز برایم نامأنوس شد…

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/zsbGeH

معرفی کتاب هنر خوب زندگی کردن

 

از دوران باستان یا به عبارت بهتر، دست‌کم 2500 سال پیش و شاید هم قبل تراز آن، همیشه برای مردم سؤال بوده که یک زندگی خوب یعنی چه؟  و چطور باید زندگی کرد؟ یک زندگی خوب چه مؤلف‌های دارد؟ نقش سرنوشت در آن چیست؟ پول چه نقشی دارد؟

 

آیا پیشی  گرفتن یک زندگی خوب به ذهنیت انسان بستگی دارد؟

 

به داشتن یک رویکرد بخصوص وابسته است؟ یا این دست‌یابی به اهداف مشخص است، که نقش پُر رنگ‌تری دارد؟ بهتر است که مدام به دنبال رسیدن به خوشبختی باشیم و یا دوری از ناخوشی؟

 

ابزارهای ذهنی در این میان منجر به شکل گرفتن یک مدل و چارچوب ذهنی و فکری می‌شود،  که شناخت این ابزار ها می تواند بسیار در موفقیت و یا شکست افراد و جوامع نقش مهمی داشته باشد.

 

یکی از دغدغه‌های اصلی بشر رسیدن به سعادت  ابدی (دنیوی و اخروی)بوده، که گاهی این راه با عبادت، جادوگری، خیانت، ….. همراه بوده است.

 

همواره در طول تاریخ، بشر برای موفقیت، به تقلید رفتار و عادت‌های مردمان و بزرگانی که در طول حیات خود موفق بوده‌اند، مشغول بوده و هست.

 

رولف دوبلی، یک از نویسندگان حوزه اقتصاد رفتاری، بعد از نوشتن کتاب هنر شفاف اندیشیدن که ما را با خطاهای ذهنی آشنا کرد. این بار با تالیف، “کتاب هنر خوب زندگی  کردن”  بار دیگر ما را با ابزارهای ذهنی بیشتری با ذکر مثال‌های جذاب  آشنا می‌نماید.(+)

 

یکی از حوزه دل‌بستگی من اقتصاد رفتاری است، در کتاب انسان خردمند(+) هم می‌خوانیم یکی از پدیده‌های که باعث شد، انسان از سمت فردیت خود به سمت قبیله و بعد به جمعیتی بزرگ‌تری تمایل پیدا کند، مسئله اقتصاد بود که با نیازهای اولیه هرم مازلو کاملاً منطبق بود.

 

دلیل اهمیت شناخت اقتصاد رفتاری، امروزه که در بمباران اطلاعات هستیم و گاهی چنان دردمندانه به خود می‌پیچیم، چراکه از یک سوراخ چندین بار گزیده می‌شویم،  وبه جزء تللی از حسرت و غم بر چهرمان چیز دیگری باقی نمی‌ماند.

 

از طرفی چون به مکتوب کردن خطاها و اشتباهاتمان تمایل چندانی نداریم، و درگذر زمان هم تحریف مغز از واقعیات انجام می‌گردد، نمی‌توانیم ریسمانی برای بافتن و یا نردبانی برای بالا رفتن از دیوار تصمیم‌گیری بسازیم و باگذشت زمان و انباشت اطلاعات( نه تجربه روشن و شفاف) بازهم همان خطاهای همیشگی با تاوان بیشتر گریبانمان را می‌فشارد.

 

خواندن این نوع کتاب‌ها، حداقل باعث شکل‌گیری و شناخت، فهرستی از خطاهای که می‌تواند زندگی ما به قهقرای تاریکی ببرد، خالی از لطف نیست .

 

 

هنر خوب زندگی کردن

هنر خوب زندگی کردن

 

این کتاب هم با ترجمه خوب آقایان عادل فردوسی پور،  بهزاد توکلی،  علی شهروز توسط انتشارات چشمه در بهار 1397 به بازار عرضه‌ شده و کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسیده است.

 

به دوستان خوبم پیشنهاد می‌کنم که شیرینی خواندن این کتاب را از دست ندهند بخصوص که با خواندن فصل  های از این کتاب،  کلی مصداق از خطاهایمان،  در ذهن شکل می‌گیرد.

 

به قول خود رولف دوبلی :

 

این پنجاه دو دو ابزار ذهنی شاید رسیدن به زندگی خوب را تضمین نمی‌کند، اما این فرصت را به شما می‌دهد تا برای رسیدن به آن مبازره کنید.

 


مطالب مرتبط:

کتاب هنر شفاف اندیشیدن( درس متمم)-(+)

لینک مطلب کوتاه شده :https://goo.gl/sAMx23

 

 

روز اهداء عضو، روز اهداء زندگی

تن که نه در راه عزیزان بُود، بار گرانی است، که کشیدن به دوش.

روز 31 اردیبهشت در تقویم ما، به نام روز اهدای عضو و اهدای زندگی نام‌گذاری شده است، من با افتخار اعضای خود را اهداء کرده‌ام، و خیلی هم برایم مهم نیست، که بعد از مرگم، چه اتفاقی برای اعضای من می‌افتد؟

 

 اینکه، ازنظر فلسفی و یا تئوری این عضو به چه کسی پیوند می‌خورد و آیا اون فرد صلاحیت دارد یا خیر؟ این قسمت را به‌حساب دست سرنوشت می‌گذارم.

 

همین‌که فکر می‌کنم می‌توانم، با این کار ناچیز جان انسانی را نجات دهم، احساس خوبی دارم، کافی است.

 

شما هم می‌توانید با چند کلیک ساده در سایت بیمارستان مسیح دانشوری اعضای خود را اهدا کنید. (هر بخشنده می‌تواند جان 8 انسان را نجات دهد).(+)

 

اما جمله زیبایی در سایت اهداء عضو نوشته‌شده است:

با این مضمون که ” یادمان باشد زندگی هم می‌توان احیاء کرد”

 

کمی تأمل روی جمله کردم، دیدم واقعاً چقدر زیبا است، وقتی‌که در مفهوم جمله غُور می‌کنی می‌بینی که چه مصداق های زیادی در زندگی هر روزه ما دارد.

 

 می‌توانیم  زندگی را اهداء کنیم ، یا زندگی را بگیریم.

 

می‌پرسید چطور ؟

گاهی در حسرت یک نگاه، یک لبخند، یک خدا قوت، چقدر می‌مانیم؟ و چقدر لذت‌بخش است که دست‌پر مهری خستگی را از چهره‌ مان می زداید.

 

اما بازهم کمی تأمل بیشتر :

سهم من و تو در اهداء زندگی روزانه چیست؟  چقدر است؟  چگونه است؟

 

بیایم زندگی را اینگونه تعریف کنیم:

خلق لحظاتی که، برایمان احساس خوب به همراه داشته باشد،  همان مفهوم زندگی است، کسی با سازش، کسی با کلامش، کسی با نوشته‌اش، کسی با همدردی‌اش، کسی با میزبانی‌اش، کسی با……

 

کلمه توسعه پایدار متعلق به یاور مشیر فر است، و ما را نه‌تنها دستی بر آتش نیست بلکه دود اش هم نصیب ما نمی‌شود.

 

اما در طی مطالعاتم در حوزه آموزش در سازمان‌های که عمدتاً بر منابع انسانی خود استوارند، تا دستگاه و تکنولوژی، دریافتم این است که، یکی از نشانه‌های توسعه پایدار آن سازمان در بازار، میزان اعتماد و خلق ارزش‌های مشترکی است، که بین کارکنان به عیناً و ذهنا وجود دارد.

 

اما ارزش‌های مشترک را نه در بیانه مأموریت می‌توان یافت، نه در کلمات نغز مدیران عامل، بلکه به میزان اهدا لحظات نابی است، که هر کس وظیفه خود می‌داند، باید ایجاد کند، اول برای خود، بعد همکار، بعد مشتری،  بعد جامعه.

 

مسیر توسعه پایدار از درون توسعه فردی می‌گذرد.(با اجازه یاور).

 

برای اینکه اهداءکننده خوبی باشیم، قطعاً صداقت و صفای  لازم است، که بتوان جان بیشتری از انسان‌ها را نجات دهیم.

 

مدیری که به‌جای مکانیسم پاداش و تنبیه در سازمانش، که جز  ایجاد حس رعب و وحشت و یا تملق و دورویی نیست،  به مکانیسم خلق بازی و ایده و نظر و پیشنهاد می‌پردازد، بسیار اثربخش‌تر جان انسان‌های را توسعه و نجات می‌دهد.

 

 مدیران سازمانی که به‌جای کاهش هزینه‌های تمام‌شده، دست به کاهش کیفیت محصول خود میزنند، و با تغییر وزن و یا ویژگی اولیه محصول بدون اعلام کردن به مصرف‌کننده به‌طور شفاف، در از بین بردن زندگی‌ها هزاران انسان نقش بسزایی دارند.

 

سازمانی، که به‌جای اعلام شفافیت هزینه‌های یک کارخانه تولید و افزایش معقول قیمت‌ها به او مجوز پنهانی دست‌کاری در مشخصات اولیه محصول می‌دهد.

 

به‌جای اهداء زندگی دست به تخریب سرمایه ملی یک کشور می زند و لحظات زندگی هزارن نفر متخصص تولید و کیفیت را از بین می برد، که برای ارتقاء محصول خود ساعتها و عمر های زیادی را صرف کرده اند، تا صنعت ملی را توسعه دهند.

 

بیایم کمی دقیق‌تر به لحظاتی که می‌آفرینم و یا از بین می‌بریم نگاه بیندازیم، دوستی که ساعت‌های زیادی به مطالعه می‌پردازد و با صیقل دادن نظرات و ایده‌ها و دریافت‌ها دست به نوشتن در وبلاگ خود می‌زند و مخاطبی که با خواندن مطلب او جان تازه‌ای می‌گیرد و روحش وسعت می‌یابد، همان او را باید اهداءکننده زندگی نامید.

 

کسی که با رعایت حق تقدم در رانندگی، به راننده عجول نشان می‌دهد، احترام گذاشتن به قانون می‌تواند مصداق‌های ساده‌تری از کتاب‌های فلسفه‌ای داشته باشد، همان یک اهداءکننده زندگی است.

 

مکانیکی که به‌جای کارشناسی کردن عیب خودرو تنها اکتفا به تعویض قطعه و افزایش هزینه مشتری می‌پردازد، یک تخریبگر زندگی است.

 

بیایم کمی به مصداق‌های ساده‌تر در زندگی خود نگاه کنیم و سعی کنیم مهارت اهداء زندگی را یاد بگیرم، یاد دهیم و توصیه کنیم .

نوشته های مرتبط :

آیا کارت اهدای عضو دارید؟(محمد رضا شعبانعلی)(+)

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/JAnFb7

یک سفر به عنوان فرصت مطالعاتی در باب چرا ما عقب‌مانده‌ایم

 پیش نوشت اول:

این متن  صرفاً یک دل نوشته است با مضمون یک فرصت مطالعاتی در باب چرا ما عقب‌مانده‌ایم.

 

با توجه به مطالعه دست‌نوشته‌های استادانی چون دکتر زیبا قلم ، دکتر رنانی، دکتر محمد ایزدی، حسن نراقی، قاضی مرادی، که در باب عدم توسعه‌یافتگی ایران مطالب ارزنده‌ای نوشته‌اند.

 

 و همچنین دوست خوبم یاور مشیرفر، که در این زمینه در حال مطالعه، تحقیق و نویسندگی است که چگونه توسعه ایجاد می‌گردد و موانع و راهکارهای آن را بسط و شرح می‌دهد .

 

برایم این سؤال مطرح است؟ که آیا  جامعه ما در این مسیر قرارگرفته است، چقدر درراه مسیر گام برداشته‌ایم، البته با توجه به عدم تخصص ام در این زمینه نمی‌توانم اظهارنظری کارشناسی داشته باشم.

 

ولی به دنبال نشانه‌ای و یا شاخص ذهنی و یا عینی هستم که این مسئله برایم روشن نماید، که با دیدن رفتارهای اجتماعی بتوانیم بگویم،  بله جامعه ما در فلان شاخص پیشرفت داشته، این باعث شده که نتیجه آن در این نوع رفتار اجتماعی ببینیم.

 

مثلاً اگر در شاخص تولید ناخالص ملی فلان درصد پیشرفت داشته‌، این شاخص باعث شکل‌گیری فرهنگ کارآفرینی در بین جامعه و ایجاد اشتغال شده است.

 

 و البته میدانم بررسی این کار بسیار فنی است، که به‌جای تحلیل‌های کلی بتوانیم سرنخ خوبی را به مخاطب نشان دهیم.


 

چند روز پیش در یک حادثه ناگهانی و غیرمنتظره (بدون برنامه‌ریزی قبلی) به یک سفر معنوی در خارج از مرزهای ایران دعوت شدم، از طرفی چون سفر معنوی بود، بررسی رفتارهای هم‌وطنان عزیزم در مواجه با اتفاقاتی که در این سفر  برایشان رخ می داد، و نوع واکنش به آن به‌عنوان یکی از دل مشغولهایم شده بود.

 

زیرا این سفر چند ویژگی مهم داشت که شامل:

 

1-سفر برای افزایش ارزش‌های معنوی و انسانی بود.

 

2- در خارج مرزهای ایران (در یک فرهنگ متفاوت) بود.

 

3- اعضای کاروان برای اولین بار بود که همدیگر را ملاقات می‌کردند و قرار بود که 7 روز در کنار هم باشند.

 

4- احتمال اینکه دوباره باهم هم‌سفر شویم بسیار کم بود.

 

5-این سفر نیاز به کار گروهی و انسجام گروهی داشت.

 

6-سفر زمینی دارای خصوصیاتی از قبیل تعویض اتوبوس و سختی راه و تحمل گرما  در اتوبوس و پیاده روی در بین امکان متبرکه را داشت.

 

به نظرم  در این نوع مکان‌ها رفتارهای واقعی و بدون نقاب  بیشتر دیده می‌شد، زیرا هیچ منفعتی مادی اعضای گروه برای هم نداشتند و پرستیژ کاری  و شغلی از اهمیت پایینی برخوردار بود.

 


عمده‌ترین رفتارها که من مشاهده کردم  شامل :

 

1-بروز احساسات متفاوت و گاها ضد و نقیض در کمترین زمان ممکن.

 

2-تجربه کردن هم‌زمان اعتماد وبی اعتمادی در کمترین چند لحظه.

 

3-رفتارهای پرخاشگریانِه در زمان شلوغی در میان‌های  مکان‌های پرتردد.

 

4-تأثیر از محیط اطراف و عکس‌العمل فوری به محیط.

 

5- فراموش کردن ساده‌ترین ارزش‌های انسانی در اوج دعا نیاش و تفکر بر اعمال خود.

 

6-تقلید رفتارهای دست جمعی بدون تفکر خاصی در خصوص نوع اعمال.

 

7-افزایش رفتارهای ناهنجارهای اخلاقی  در زمان خستگی و درماندگی.

 

8- افزایش استرس به جای آرامش بیشتر در طول سفربا توجه به معنوی بودن سفر.

 

از این لحاظ این نوع سفرها به نظرم فرصت خوبی است، که بررسی کنیم که روندهای حاکم بر سبک و سیاق زندگی ما و همچنین فرهنگ غالب جامعه چگونه معادله‌ای در برابر توسعه تشکیل می‌دهد.

 

 در شرایط متفاوت منجر به چه نوع رفتار های می شود آیا توسعه پایدار را توانسته ایم اجرا کنیم و یا در همایش و سیمنار های شیک و قشنگ با سالادی از کلمات مخاطب خود را توسعه می دهیم.

 

گرچه اکتفا به این نوع نمونه و تعمیم دادن آن به‌کل جامعه می تواند، ضریب خطای آماری را بالا ببرد، ولی به‌عنوان  بخش بزرگی از جامعه، می‌توان رفتارهای را مشاهده کرد، که قابلیت تکرارپذیری بالای را دارند.

 

به‌طور مثال، در حالی‌که در اثر خستگی انجام دعا ونیاش و اعمال زیارت دچار ناتوانی در کارهای روزانه را دارد، در حال چانه‌زنی و قسم خوردن‌های جورواجوری هستیم، که بتوانیم تخفیف بیشتری بگیریم و یا پول کمتری پرداخت کنیم.

 

یا هل دادن و تنه زدن در هنگام شلوغی برای عبادت و دعا و بر هم زدن حریم شخصی افراد که همه برای یکقصد و نیت به این مکان مراجعه کرده‌ بودند.

 

صحنه‌های که دیدم واقعاً ازنظر خودم کاملاً طبیعی و درخور تأمل و تفکر بود. که چگونه مایی که تا یک ساعت پیش در شرایط رفاه بودیم.

در اثر شرایط سخت وصف‌های طولانی و گرما بدون رعایت حق حریم افراد در این سفر معنوی گوی، سبقت در ا ایجاد بی‌نظمی و حریم‌شکنی و مسائل غیراخلاقی را به بهترین نحو از خود نشان می‌دهیم.

 

چگونه در کمتر از چند دقیقه باکمال بی‌ادبی در بین زنان و کودکان، همدیگر را به باد فحش و ناسزاهای آن‌چنانی می‌گیریم، البته قرار بود که همگی به سفر معنوی برویم و غبار این‌همه بی‌اخلاقی را تا حدی  زیادی بشویم.

 

بگذریم از اینکه امید بود، که باگذشت هر چه طی زمان بیشتری از این سفر معنوی ،دائم  به اصالت ارزش‌های انسانی و معنویات با اعمال زیارت اهل قبور و ذکر و دعا  مأنوس شویم، اما انگار این مسیر معکوس بود.

 

البته این بخشی از رفتارهای بود، که من می‌توانستم ببینم، که البته همه آن‌ها بد و منفی نبود، گاها رفتارهای محبت‌آمیزی از پخش نقل‌ونبات تا کمک به معلولین انجام می‌شد.

 

ولی غالب رفتارها از نوع عجله‌ای و زرنگ‌بازی و در نظر نگرفتن حریم شخص افراد با ایجاد بی‌نظمی دیده می‌شد.

 


 

فکر می‌کنم که اگر کسی بخواهد در باب توسعه این کشور از هر لحاظ مطالعه بهتری داشته باشد، یکی از راه‌های آن مسافرت دست جمعی با بخشی از جامعه است.

 

 دیدن رفتار های که هنوز مقدمه توسعه یافتگی است و شناخت قدم اول که گذاشتن  درست اولین خشت  بنای این مسیر  است و ایجاد مسئولیت اجتماعی برای سازمان های که می تواند این مسیر را همواره تر نمایند.

 

بتوان هویت واقعی این جامعه ای که قرار است توسعه یابد، را در شرایط های مختلف بسنجیم و بعد اگر هم توانستیم نسخه‌ای تنظیم نمایم،  بتوانیم آثار این تجویز را در رفتار عینی افراد آن جامعه به درستی تعمیم دهیم.

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/5sCo3M