پیر عاشق

پیر عاشق

کشاورز دل نوشته های من 17 جولای 2018

 

بی پیرایه و ساده می گوید.

 

همیشه گفتم و می گویم، فروشنده باید عاشق باشد، تا بتواند،کارستان کند.

 

فروشنده های پفکی، که با یک تف سردیشان می شود و با یک سِنجد، گرمیشان به درد فروشندگی نمی خورند.

 

 

  زمزمه می کرد.

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست، راه نجات

بخواست جام می و گفت، عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ توگل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/jc7V2x

 

 

 

واژه‌ای به نام سمینار

واژه‌ای به نام سمینار

کشاورز دل نوشته های من 08 جولای 2018

واژه‌ای به نام سمینار

این روزها که تب انواع سمینارها دوباره اوج گرفته، با ارسال پیامک، ایمیل، زنگ و هزار کوفت و زهرمار سعی در ثبت‌نام دریکی از این سمینارها را دارند.

دست‌آخر که، از دست همه این‌ها فرار کردی، یک نامه روی کارتابلت چشمک می زند، که فلان روز جهت شرکت در فلان سمینار با حضور اساتید فن وبیان و دانش شرکت نماید.

  نتیجه این سمینار را در خلاصه مأموریت گزارش نماید.

 

در طی چند سال شرکت در انواع سمینارها چیز دستگیرم نشد، به‌جز قسمت خوراکی آب‌میوه و کیک بسته‌بندی‌شده آن‌،که اخیراً هم، به‌جای آبمیوه از نوشیدنی استفاده می‌کنند، که هزینه‌اش پایین بیاید.

 

اما واژه سمینار به چه معنا است؟

 

سمینار واژه‌ای لاتین به معنای قلمستان یا ِکشتگاه، جایی که گیاهان رشدشان را از آن آغاز می‌کنند و سپس درجایی دیگر کاشته می‌شوند، با این امید که ریشه بدوانند و شکوفا شوند، در دانشگاه ای قرن نوزدهم آلمان، این نام برای گروه‌های منتخب از دانشجویان ساعی اختصاص یافت، که به راهنمایی یک استاد، به مطالعه و پژوهش در مورد موضوعی خاص دست می‌زدند.(برگرفته از کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه)

چقدر این واژه امروز برایم نامأنوس شد…

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/zsbGeH
روز اهداء عضو، روز اهداء زندگی

روز اهداء عضو، روز اهداء زندگی

تن که نه در راه عزیزان بُود، بار گرانی است، که کشیدن به دوش.

روز 31 اردیبهشت در تقویم ما، به نام روز اهدای عضو و اهدای زندگی نام‌گذاری شده است، من با افتخار اعضای خود را اهداء کرده‌ام، و خیلی هم برایم مهم نیست، که بعد از مرگم، چه اتفاقی برای اعضای من می‌افتد؟

 

 اینکه، ازنظر فلسفی و یا تئوری این عضو به چه کسی پیوند می‌خورد و آیا اون فرد صلاحیت دارد یا خیر؟ این قسمت را به‌حساب دست سرنوشت می‌گذارم.

 

همین‌که فکر می‌کنم می‌توانم، با این کار ناچیز جان انسانی را نجات دهم، احساس خوبی دارم، کافی است.

 

شما هم می‌توانید با چند کلیک ساده در سایت بیمارستان مسیح دانشوری اعضای خود را اهدا کنید. (هر بخشنده می‌تواند جان 8 انسان را نجات دهد).(+)

 

اما جمله زیبایی در سایت اهداء عضو نوشته‌شده است:

با این مضمون که ” یادمان باشد زندگی هم می‌توان احیاء کرد”

 

کمی تأمل روی جمله کردم، دیدم واقعاً چقدر زیبا است، وقتی‌که در مفهوم جمله غُور می‌کنی می‌بینی که چه مصداق های زیادی در زندگی هر روزه ما دارد.

 

 می‌توانیم  زندگی را اهداء کنیم ، یا زندگی را بگیریم.

 

می‌پرسید چطور ؟

گاهی در حسرت یک نگاه، یک لبخند، یک خدا قوت، چقدر می‌مانیم؟ و چقدر لذت‌بخش است که دست‌پر مهری خستگی را از چهره‌ مان می زداید.

 

اما بازهم کمی تأمل بیشتر :

سهم من و تو در اهداء زندگی روزانه چیست؟  چقدر است؟  چگونه است؟

 

بیایم زندگی را اینگونه تعریف کنیم:

خلق لحظاتی که، برایمان احساس خوب به همراه داشته باشد،  همان مفهوم زندگی است، کسی با سازش، کسی با کلامش، کسی با نوشته‌اش، کسی با همدردی‌اش، کسی با میزبانی‌اش، کسی با……

 

کلمه توسعه پایدار متعلق به یاور مشیر فر است، و ما را نه‌تنها دستی بر آتش نیست بلکه دود اش هم نصیب ما نمی‌شود.

 

اما در طی مطالعاتم در حوزه آموزش در سازمان‌های که عمدتاً بر منابع انسانی خود استوارند، تا دستگاه و تکنولوژی، دریافتم این است که، یکی از نشانه‌های توسعه پایدار آن سازمان در بازار، میزان اعتماد و خلق ارزش‌های مشترکی است، که بین کارکنان به عیناً و ذهنا وجود دارد.

 

اما ارزش‌های مشترک را نه در بیانه مأموریت می‌توان یافت، نه در کلمات نغز مدیران عامل، بلکه به میزان اهدا لحظات نابی است، که هر کس وظیفه خود می‌داند، باید ایجاد کند، اول برای خود، بعد همکار، بعد مشتری،  بعد جامعه.

 

مسیر توسعه پایدار از درون توسعه فردی می‌گذرد.(با اجازه یاور).

 

برای اینکه اهداءکننده خوبی باشیم، قطعاً صداقت و صفای  لازم است، که بتوان جان بیشتری از انسان‌ها را نجات دهیم.

 

مدیری که به‌جای مکانیسم پاداش و تنبیه در سازمانش، که جز  ایجاد حس رعب و وحشت و یا تملق و دورویی نیست،  به مکانیسم خلق بازی و ایده و نظر و پیشنهاد می‌پردازد، بسیار اثربخش‌تر جان انسان‌های را توسعه و نجات می‌دهد.

 

 مدیران سازمانی که به‌جای کاهش هزینه‌های تمام‌شده، دست به کاهش کیفیت محصول خود میزنند، و با تغییر وزن و یا ویژگی اولیه محصول بدون اعلام کردن به مصرف‌کننده به‌طور شفاف، در از بین بردن زندگی‌ها هزاران انسان نقش بسزایی دارند.

 

سازمانی، که به‌جای اعلام شفافیت هزینه‌های یک کارخانه تولید و افزایش معقول قیمت‌ها به او مجوز پنهانی دست‌کاری در مشخصات اولیه محصول می‌دهد.

 

به‌جای اهداء زندگی دست به تخریب سرمایه ملی یک کشور می زند و لحظات زندگی هزارن نفر متخصص تولید و کیفیت را از بین می برد، که برای ارتقاء محصول خود ساعتها و عمر های زیادی را صرف کرده اند، تا صنعت ملی را توسعه دهند.

 

بیایم کمی دقیق‌تر به لحظاتی که می‌آفرینم و یا از بین می‌بریم نگاه بیندازیم، دوستی که ساعت‌های زیادی به مطالعه می‌پردازد و با صیقل دادن نظرات و ایده‌ها و دریافت‌ها دست به نوشتن در وبلاگ خود می‌زند و مخاطبی که با خواندن مطلب او جان تازه‌ای می‌گیرد و روحش وسعت می‌یابد، همان او را باید اهداءکننده زندگی نامید.

 

کسی که با رعایت حق تقدم در رانندگی، به راننده عجول نشان می‌دهد، احترام گذاشتن به قانون می‌تواند مصداق‌های ساده‌تری از کتاب‌های فلسفه‌ای داشته باشد، همان یک اهداءکننده زندگی است.

 

مکانیکی که به‌جای کارشناسی کردن عیب خودرو تنها اکتفا به تعویض قطعه و افزایش هزینه مشتری می‌پردازد، یک تخریبگر زندگی است.

 

بیایم کمی به مصداق‌های ساده‌تر در زندگی خود نگاه کنیم و سعی کنیم مهارت اهداء زندگی را یاد بگیرم، یاد دهیم و توصیه کنیم .

نوشته های مرتبط :

آیا کارت اهدای عضو دارید؟(محمد رضا شعبانعلی)(+)

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/JAnFb7

یک سفر به عنوان فرصت مطالعاتی در باب چرا ما عقب‌مانده‌ایم

یک سفر به عنوان فرصت مطالعاتی در باب چرا ما عقب‌مانده‌ایم

کشاورز دل نوشته های من 09 مه 2018

 پیش نوشت اول:

این متن  صرفاً یک دل نوشته است با مضمون یک فرصت مطالعاتی در باب چرا ما عقب‌مانده‌ایم.

 

با توجه به مطالعه دست‌نوشته‌های استادانی چون دکتر زیبا قلم ، دکتر رنانی، دکتر محمد ایزدی، حسن نراقی، قاضی مرادی، که در باب عدم توسعه‌یافتگی ایران مطالب ارزنده‌ای نوشته‌اند.

 

 و همچنین دوست خوبم یاور مشیرفر، که در این زمینه در حال مطالعه، تحقیق و نویسندگی است که چگونه توسعه ایجاد می‌گردد و موانع و راهکارهای آن را بسط و شرح می‌دهد .

 

برایم این سؤال مطرح است؟ که آیا  جامعه ما در این مسیر قرارگرفته است، چقدر درراه مسیر گام برداشته‌ایم، البته با توجه به عدم تخصص ام در این زمینه نمی‌توانم اظهارنظری کارشناسی داشته باشم.

 

ولی به دنبال نشانه‌ای و یا شاخص ذهنی و یا عینی هستم که این مسئله برایم روشن نماید، که با دیدن رفتارهای اجتماعی بتوانیم بگویم،  بله جامعه ما در فلان شاخص پیشرفت داشته، این باعث شده که نتیجه آن در این نوع رفتار اجتماعی ببینیم.

 

مثلاً اگر در شاخص تولید ناخالص ملی فلان درصد پیشرفت داشته‌، این شاخص باعث شکل‌گیری فرهنگ کارآفرینی در بین جامعه و ایجاد اشتغال شده است.

 

 و البته میدانم بررسی این کار بسیار فنی است، که به‌جای تحلیل‌های کلی بتوانیم سرنخ خوبی را به مخاطب نشان دهیم.


 

چند روز پیش در یک حادثه ناگهانی و غیرمنتظره (بدون برنامه‌ریزی قبلی) به یک سفر معنوی در خارج از مرزهای ایران دعوت شدم، از طرفی چون سفر معنوی بود، بررسی رفتارهای هم‌وطنان عزیزم در مواجه با اتفاقاتی که در این سفر  برایشان رخ می داد، و نوع واکنش به آن به‌عنوان یکی از دل مشغولهایم شده بود.

 

زیرا این سفر چند ویژگی مهم داشت که شامل:

 

1-سفر برای افزایش ارزش‌های معنوی و انسانی بود.

 

2- در خارج مرزهای ایران (در یک فرهنگ متفاوت) بود.

 

3- اعضای کاروان برای اولین بار بود که همدیگر را ملاقات می‌کردند و قرار بود که 7 روز در کنار هم باشند.

 

4- احتمال اینکه دوباره باهم هم‌سفر شویم بسیار کم بود.

 

5-این سفر نیاز به کار گروهی و انسجام گروهی داشت.

 

6-سفر زمینی دارای خصوصیاتی از قبیل تعویض اتوبوس و سختی راه و تحمل گرما  در اتوبوس و پیاده روی در بین امکان متبرکه را داشت.

 

به نظرم  در این نوع مکان‌ها رفتارهای واقعی و بدون نقاب  بیشتر دیده می‌شد، زیرا هیچ منفعتی مادی اعضای گروه برای هم نداشتند و پرستیژ کاری  و شغلی از اهمیت پایینی برخوردار بود.

 


عمده‌ترین رفتارها که من مشاهده کردم  شامل :

 

1-بروز احساسات متفاوت و گاها ضد و نقیض در کمترین زمان ممکن.

 

2-تجربه کردن هم‌زمان اعتماد وبی اعتمادی در کمترین چند لحظه.

 

3-رفتارهای پرخاشگریانِه در زمان شلوغی در میان‌های  مکان‌های پرتردد.

 

4-تأثیر از محیط اطراف و عکس‌العمل فوری به محیط.

 

5- فراموش کردن ساده‌ترین ارزش‌های انسانی در اوج دعا نیاش و تفکر بر اعمال خود.

 

6-تقلید رفتارهای دست جمعی بدون تفکر خاصی در خصوص نوع اعمال.

 

7-افزایش رفتارهای ناهنجارهای اخلاقی  در زمان خستگی و درماندگی.

 

8- افزایش استرس به جای آرامش بیشتر در طول سفربا توجه به معنوی بودن سفر.

 

از این لحاظ این نوع سفرها به نظرم فرصت خوبی است، که بررسی کنیم که روندهای حاکم بر سبک و سیاق زندگی ما و همچنین فرهنگ غالب جامعه چگونه معادله‌ای در برابر توسعه تشکیل می‌دهد.

 

 در شرایط متفاوت منجر به چه نوع رفتار های می شود آیا توسعه پایدار را توانسته ایم اجرا کنیم و یا در همایش و سیمنار های شیک و قشنگ با سالادی از کلمات مخاطب خود را توسعه می دهیم.

 

گرچه اکتفا به این نوع نمونه و تعمیم دادن آن به‌کل جامعه می تواند، ضریب خطای آماری را بالا ببرد، ولی به‌عنوان  بخش بزرگی از جامعه، می‌توان رفتارهای را مشاهده کرد، که قابلیت تکرارپذیری بالای را دارند.

 

به‌طور مثال، در حالی‌که در اثر خستگی انجام دعا ونیاش و اعمال زیارت دچار ناتوانی در کارهای روزانه را دارد، در حال چانه‌زنی و قسم خوردن‌های جورواجوری هستیم، که بتوانیم تخفیف بیشتری بگیریم و یا پول کمتری پرداخت کنیم.

 

یا هل دادن و تنه زدن در هنگام شلوغی برای عبادت و دعا و بر هم زدن حریم شخصی افراد که همه برای یکقصد و نیت به این مکان مراجعه کرده‌ بودند.

 

صحنه‌های که دیدم واقعاً ازنظر خودم کاملاً طبیعی و درخور تأمل و تفکر بود. که چگونه مایی که تا یک ساعت پیش در شرایط رفاه بودیم.

در اثر شرایط سخت وصف‌های طولانی و گرما بدون رعایت حق حریم افراد در این سفر معنوی گوی، سبقت در ا ایجاد بی‌نظمی و حریم‌شکنی و مسائل غیراخلاقی را به بهترین نحو از خود نشان می‌دهیم.

 

چگونه در کمتر از چند دقیقه باکمال بی‌ادبی در بین زنان و کودکان، همدیگر را به باد فحش و ناسزاهای آن‌چنانی می‌گیریم، البته قرار بود که همگی به سفر معنوی برویم و غبار این‌همه بی‌اخلاقی را تا حدی  زیادی بشویم.

 

بگذریم از اینکه امید بود، که باگذشت هر چه طی زمان بیشتری از این سفر معنوی ،دائم  به اصالت ارزش‌های انسانی و معنویات با اعمال زیارت اهل قبور و ذکر و دعا  مأنوس شویم، اما انگار این مسیر معکوس بود.

 

البته این بخشی از رفتارهای بود، که من می‌توانستم ببینم، که البته همه آن‌ها بد و منفی نبود، گاها رفتارهای محبت‌آمیزی از پخش نقل‌ونبات تا کمک به معلولین انجام می‌شد.

 

ولی غالب رفتارها از نوع عجله‌ای و زرنگ‌بازی و در نظر نگرفتن حریم شخص افراد با ایجاد بی‌نظمی دیده می‌شد.

 


 

فکر می‌کنم که اگر کسی بخواهد در باب توسعه این کشور از هر لحاظ مطالعه بهتری داشته باشد، یکی از راه‌های آن مسافرت دست جمعی با بخشی از جامعه است.

 

 دیدن رفتار های که هنوز مقدمه توسعه یافتگی است و شناخت قدم اول که گذاشتن  درست اولین خشت  بنای این مسیر  است و ایجاد مسئولیت اجتماعی برای سازمان های که می تواند این مسیر را همواره تر نمایند.

 

بتوان هویت واقعی این جامعه ای که قرار است توسعه یابد، را در شرایط های مختلف بسنجیم و بعد اگر هم توانستیم نسخه‌ای تنظیم نمایم،  بتوانیم آثار این تجویز را در رفتار عینی افراد آن جامعه به درستی تعمیم دهیم.

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/5sCo3M

قوی سیاه و دلار

قوی سیاه و دلار

کشاورز دل نوشته های من 10 آوریل 2018

تب و تاب این روزها در دلار و سکه و ارز است، از صف های طولانی گرفته تا پیام های لحظه ای که فلان محصول گران شدو فلان محصول کمیاب شد.

 

دیدن و شنیدن این رویدادها که بیشتر در هیجان و احساس را بیشتر ممی کند، و نفس ها را حبس در سینه،  بیشتر جو نا امیدی را در جریان زندگی برایمان تزریق می کند، این بسیار اندوهناک است.

 

برای کسی که هدفی ندارد اندوهناک تر و دلهره آورتر.

 

امسال تم خود را افزایش عزت نفس و سعه صدر انتخاب کرده ام، اعتقاد دارم خیلی از مشکلات ما از نداشتن این دو صفت و یا ارزش مهم در زندگی است.

 

ضربه های که می خوریم، غم های که ما را مستهلک می کند، و حواشی که دوربرمان را گرفته. ریشه در ضعیف بودن این دو ویژگی در لیست ارزش هایمان دارد.

 

البته این دو ویژگی نیازمند یک صفت ویژه هستند، و آن میوه آگاهی است، یعنی بدانی که اگر الان تب داری در اثر کدام بیماری است و اگر الان حالت خوب نیست به کدام حادثه و کدام رویداد این اتفاق افتاده و  اصلا چرا حالت خوب نیست.

 

برای رسیدن به این ویژگی لازم است، که یا پای استادان اهل حکمت بنشینی و یا در محضر نویسندگان و کتاب هایشان تلمذ کنی.

 

امروز که دور و روم را نگاه می کنم پر از انسان های ناامید و چس ناله کن. کسی که حتی حاضر نیست برای بهتر شدن حال خودش قدمی بردارد.  آن قدم حداقل  استفاده کمتری از واژه های مایوس کننده است.

 

کتاب قوی سیاه از ویژگی نام می برد، که اتفاق می افتد، ولی زمان آن نمی توان دقیق حدس زد.

ولی این اتفاق خواهد افتاد، مثل ورشکستگی صندوق های بازنشستگی، مثل کاهش سطح سواد ، کاهش سهم بازار تولید کالا، کاهش نیروی های انسانی در فرایندهای تولید و فروش و…

 

می توان تا حدی نشانه های آن را حدس زد، ولی باور پذیری آن سخت و غیر باور است، جذابیت قوی سیاه هم همین است، سوپرایز کردن تو ؟

 

راستی در سال جدید می دانیم که قوی سیاهمان چیست؟

اگر بتوانبم روند ها را به جای رویدادها ببنیم، می توانیم تا حدی قوی سیاه خودمان را حدس بزنیم.

 

و اما چه کرده ایم برای این اتفاق؟ سوپرایز شویم و یا دست به کار؟

 

تفکر نقادانه چیست- گفتگو با شبنم(+)

صبرکن،آهسته تر(+)

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/uKj41E

صبرکن،آهسته تر

صبرکن،آهسته تر

کشاورز دل نوشته های من 23 مارس 2018

صبر کن، اول خطای توهم بدن شناگر(+)


در ابتدای سال جدید، همه از تحول و تغییر و نگرش تازه می‌گویند، هدف‌های جدید و برنامه‌های جدید و لیست آرزوها تقریباً یا نوشته می‌شوند. و یا در ذهن مرور می‌شود.

بخصوص اینکه این دیدو بازدیدها گاهی باعث ایجاد حس حسادت هم می‌گردد، از تغییرات دکوراسیون خانه گرفته، تا کلاس موسیقی، که بچه هاشون رو می‌فرستند.

یک‌جورهای این دیدو بازدیدهای عید به‌ نوعی محک زدن اوضاع خودمان با خودشان است، که بالاخره ما سرتر هستیم یا اونها.

متأسفانه من هم به‌ندرت، از این دیدن بازدیدها علیرغم توصیه‌ها به ثواب صله‌رحم خوشحال می‌شوم، از اینکه می‌بینم چگونه زمان بی‌زبانم می‌سوزد و من در حسرت چند ساعت وقت خالی کردن در ایام کاری باید مثل هاکلبرفین از این‌سو به آن‌سو بدوم تا بتوانم این وقت را ایجاد کنم.

 

خدایش خیلی سخت است.

 

بگذریم به‌هرحال قرار نیست، همیشه به انسان وقت بدهند شاید همین فردا تصادف کردیم و مردیم، بعد تو قبر باید به‌جای سؤال نکیر و منکر در حسرت چند جلد کتاب نخوانده بازهم فشار بیشتری تحمل‌کنیم.

 

البته نمی‌خواهم پز بدهم، و هی بگویم که دغدغه من کتاب‌خوانی است، چون اگر بود کمی شعورم بهتر و بیشتر  از وضعیت فعلی ام می‌شد.

والان وقت خالی بیشتری داشتم،  اما در کل این کتاب‌خوانی باعث می‌شود، که از فشار روحی و روانی کارهای روزمره سبک‌تر شوم و به دنیای سوفی خودم وارد بشوم .

 

اما این‌ها چه ربطی به خطای توهم بدن شناگر دارد،  یک‌لحظه صبر کنید.

قبل از اینکه بخواهیم بنویسم و یا هدف‌گذاری سال آینده را انجام دهیم و از قافله درس‌خواندها و هدف‌گذار کنندها جا نیفتیم،  با خودمان خلوت کنیم حداقل یک روز تمام ترجیحاً کسی دور ورمان هم نباشد.

 

اول بنویسم، بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنیم، یعنی تداعی آزاد، بعدش هم کمی بخوابیم و بعدش هم بیدار شدیم، یک سؤال از خودمان بپرسیم.

 

آیا این مسیر زندگی‌ام را دوست دارم؟

 

و بعدش سعی کنیم، به دنبال مصداق‌های خوشی و یا ناخوشی مسیر بگردیم.

 

بعد ببینیم که رفتار مان، در زمان ناخوشی چطور بوده و در زمان خوشی چطور بوده است؟

 

این خیلی مهم است؟ برای اینکه واقعاً بفهمیم که مسیری که در آن بودیم درست بوده یا خیر؟

 

پیدا کردن این مسئله نیاز به کمی کنکاش دارد در درون خودمان ؟ با تیزبینی و پرسش.

 

نترسیم کسی دور و رمان نیست و با صدای بلند می‌توانیم با خودمان صحبت کنیم،  عجله‌ای نداریم.

 

اما اگر خوب خود روانکاویم کردیم،  احتمالاً خطای توهم بدن شناگر که نسیم طالب اشاره می‌کند، را در خودمان می توانیم کشف کنیم.

گاهی چنان ظریف در لوپ این خطا می‌افتیم،که بیا و ببین که چطور تنها دغدغه مان می شود،  فقط آنچه برایمان می‌ماند، دویدن و دویدن است.

 

باور ندارید؟ کافی است کمی در مصداق‌هایمان بیشتر بگردیم، همین وبلاگ نویسی خودم رامی گویم یک روز که چه دیجیتالی و چه نوشتاری خودکاری نویسم حالم ناجور است، آیا مسیر درستی بوده ؟ این پاسخی است که باید در مورد آن فکر کرد .

 

اینکه هرروز آب به داخل نوشته‌ها ببندی و یا اینکه محتوای بنویسی که فقط نوشته باشی که بیکار نبوده باشی کمی نیاز به فکر کردن بیشتر دارد؟

دقیقاً در هنگام خواندن وبلاگ‌ها خواننده متوجه می‌شود، که چقدر در این محتوا آب تزریق کرده‌ایم.

(احترام به مخاطب مصداق سلامت است).

 

اما برگردیم به خطای توهم بدن شناگر(+)

داستان ازاین‌قرار بود که نسیم طالب،برای ایجاد تناسب اندامش،  در میان ورزش‌ها احساس می‌کرد، که شناگران از بدن خیلی ورزیده‌تری برخوردار هستند.

اوتصمیم گرفت، که ورزش شنا را یاد بگیرد و سعی کند، بدن خود را موزون نماید، غافل از اینکه که بعد از چند ماه نه‌تنها پیشرفتی حاصل نشد بلکه خسته‌تر هم شده بود.

 

بعد که بیشتر دقت کرد، دید ارگانیک بدن شناگرهای که واقعاً ورزیده هستند، دارای ترکیب خاصی است و به قول ما دارای فرمی خاصی هستند، اما  بدن  و عظلات نسیم طالب این فرم را نداشت .(به قولی برای این کار ساخته نشده بود).


ما در طول مسیر خیلی دوست داریم، در مسیرهای جذابی که ازنظر مادی و یا معنوی  برایمان جذاب است،  برویم .

مثلاً همین ویزیتوری تا دیروز می‌گفتند، که هر کس از خانه قهر می‌کند ویزیتور می‌شود.

 

امروز میگویند که هرکس 3 محتوا در گوگل ثبت می‌کند  عاشق استراتژیست محتوا می‌شود و می‌خواهد نشان لژیونی این پست را دریافت کند.

 

یا برعکس شنیده‌ایم که محتوا پادشاه است، هر فضولاتی را تبدیل به محتوای می‌کنیم و بالاخره یکی هم پیدا می‌شود که دل و دینش را  برایش بدهد .

 

اما بازهم ما به خطای شناختی توهم بدن شناگر دچار می‌شویم. این مسیر متعلق به ما نیست ولی چه کنیم از جذابیت و پرستیژ قبیله
.

 

امسال من سعی می‌کنم، بحث هدف‌گذاری را حداقل یک ماه به تأخیر بیندازم.

چراکه اول درصد ناخالصی خودم را بدانم، بعد هزینه شکست‌ها و زمان‌های که پرستیژ  نقاب‌ها و لایک ها را گرفتم حساب کنم، بعد بودجه سال آینده خودم ازنظر ترکیب سبد فعالیت‌ها را معقول‌تر نمایم.

 

اما درهرصورت می‌دانم، که درصد خطاهای شناختی همه ما، در برخی مقاطع بالا می‌رود و اگر کمی ریشه‌تر به این مسئله نگاه کنیم، می‌توانیم نقطه‌ضعفمان را در آن  مقطع بیابیم. و ببینیم که چقدر ظریف در این دام خطای شناختی گیر افتاده ایم.

صبر کن آهسته تر

اگر شناختیم و درمان کردیم می‌توانیم:

بگویم سال آینده، روندهایمان به نحوی است، که بر رویدادهایمان می‌چربد، یا به قولی شادی‌هایمان بر حسرتهایمان پیشی می‌گیرد.

 

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/DPJM4z